«هیچ افق روشنی برای آینده نمیبینم»
«اینجا درست نمیشود»
«هیچ کاری از دست ما برنمیاد»
شنیدن این جملات از افرادی که تا چند سال آینده قرار است حوزه های مختلف کشور را از درمان و آموزش گرفته؛ تا صنایع مختلف، به پیش برند؛ من را عمیقا غمگین میکند.
خصوصا این چندماه و چند سال اخیر بیشتر هم شده است. تجربهی فجایعهمگانی پیدرپی، همهمان را فرسوده کرده است.
بد نیست نگاهی به تعریف کایاریکسون از آسیبجمعی داشته باشیم که میگوید:
“By collective trauma, I mean a blow to the basic tissues of social life that damages the bonds attaching people together and impairs the prevailing sense of communality.”
Kie Erikson
فکر میکنم ما به این مرحله رسیدهایم، پله های نردبان بحران را یکی پس از دیگری بالا رفتیم، و در طی این مسیر فرسوده شدهایم. به طوری که تعبیرمان از امکانِ کنش فروریخته است.
حقیقتا راه برونرفت از این شرایط چیست؟
چند ماه با این سوال زندگی کردم، زندگی با بعضی سوالات جانکاه است؛ وسوسه میشوی که پاسخی سطحی برایش بیابی و ذهنت را از بند آن سوال رها کنی.
در نهایت، جوابی که برای من انگیزاننده و موثر بود را لابهلای صحبت یکی از معلمانم پیدا کردم؛ هاشم، هاشم کیانی.
دوست دارم تاکید کنم که انچه در ادامه مینویسم لزوما درست یا غلط نیست، اصلا قرار نیست سوال من، سوال همه شما باشد یا پاسخ من، پاسخ همه شما، این چیزی است که برای من کار میکند و به آن باور دارم؛ آنچه در ادامه میآید عمدتا صحبت های هاشم است که بعضا رد پایی از تفکرات من نیز آن را تغییر داده است.
پاسخ برای من در کلمه پهلوان نهفته بود.
اون جایی که زور مردم و حکومت تموم میشه، “پهلوان” تازه شروع میشه.
این جمله اومد بیرون و انگار چراغی در ذهن من روشن شد، انگار در یک دشت تاریک، ناگهان با برخورد یک صاعقه، کل دشت روشن بشه.
انگار اون چیزی که تناقض رو برای من حل میکرد؛ همین کلمه پهلوان بود.
یک عمر من این رو شنیده بودم؛ اما انگار برای اولین بار کشفش میکردم.
پهلوان کیست؟
اونجا که نخبه غر میزنه بخاطر یک کاستی، پهلوان یاری میکنه.
اونجایی که نخبه میترسه، پهلوان جسارت پیدا میکنه.
اونجایی که نخبه شکایت میکنه از یک گسست و خودش رو قربانی شرایط میبینه، پهلوان خودش رو منشا تحول میبینه.
اونجایی که نخبه میشینه؛ و میگه دیگه از دست من کاری برنمیاد، پهلوان میایسته و بقیه رو هم به ایستادن دعوت میکنه.
و اصلا این دو کلمه، دو عالم متفاوت هست.
اون چیزی که همه این ویژگی های متفاوت رو برای پهلوان به وجود میاره؛ اینه که مسئله پهلوان، شکوفایی خودش هست.
در گسست ها و ناکارامدی ها، درسته که پهلوان میره که از پس یه چیزی بربیاد.
از بیرون اینطور بنظر میاد، که داره دستوپنجه نرم میکنه با یک گسست و مسئله بیرونی.
ولی از درون، پهلوان، مشغول شکوفایی خودش هست.
برای اون، هر گسست، هر بحران و هر چالش، یک فرصت هست؛ برای شکوفایی.
اصلا در اون گسست ها، پهلوان، گسست و مشکل رو نمیبینه، فرصت شکوفایی رو میبینه و برای همین، پهلوان توی اون موقعیت ها، طلبکار کسی نیست.
طلبکار کسی نیست چون مشغول شکوفایی خودش هست.
ایران امروز ما، شاید بیش از هرچیز، نیازمند پهلوان هایی هست که:
برای شکوفایی خودشون، تعهد بردارند برای مسئله آب.
برای شکوفایی خودشون، تعهد بردارند برای مسئله محیط زیست.
برای شکوفایی خودشون، تعهد بردارند برای مسئله صنعت، هنر، برند ملی، برای کارآفرینی.
برای شکوفایی خودشون.
یک لحظه تصور بکنید؛ اگر ما جایی رو داشتیم که قرار بود هر سال قدردانی بکنه از پهلوان های ایران؛ شما چه کسی رو لایق گرفتن این نشان پهلوانی میدونستید.
مرور بکنید ادم هایی که میشناسید.کیه برای شما اون کسی که ایستاده پهلوانانه پای یک تعهد، پای یک گسست.
بدون اینکه انتظاری داشته باشه، بدون اینکه مطالبهای داشته باشه، ایستاده که پهلوانی بکنه.
و به این فکر کنید، اگر قرار بود که خود شما اون پهلوان باشید که یک روز اون نشان رو میگیرید؛ بخاطر ایستادن پای کدوم گسست، پای کدوم تعهد؛ اون نشان رو قراره بگیرید.
مسیر پهلوانی مسیر فوقالعاده سختیه، پهلوانی ساده نیست.
پوست آدم کنده میشه. ولی به یاد داشته باشیم که یک بذر، تا زمانی که پوستش کنده نشه، شکوفا نمیشه.
دعوت میکنم همتون رو، به اینکه پهلوان باشیم و تعهد پهلوانی خلق کنیم برای خانوادمون.
برای گسست هایی که توی خانوادمون هست، برای گسست هایی که توی فامیلمون هست، تعهد پهلوانی خلق کنیم برای گسست هایی که توی کوچمون هست.
پهلوانی کنیم برای شهرمون، پهلوانی کنیم برای ایران، پهلوانی کنیم برای مسائل بشری، برای جهان. اون چیزی که تو شاهنامه خیلی فوقالعاده بهش میگه جهان پهلوان.
و قطعا در این مسیر پوستمون کنده میشه، ولی یادمون باشه که، شکوفا میشیم.
