مسیر تحول

رَکِت | یک دکان زیان‌ده

چند شب پیش در جلساتی که برای اماده سازی مطالب کارگاه انتقال تجربه فیزیوپات داشتیم، این موضوع دوباره برایم زنده شد.

امیرعباس برای این کارگاه موضوع متفاوتی رو اضافه کرده بود، گفت دوست دارم امسال درباره “دانشجویی که پزشکی رو دوست نداره” هم صحبت کنیم.

شنیدن این که قراره چنین موضوعی به مطالب کارگاه اضافه بشه، برای من، که در تجربه اول شخص با سوالی از این جنس مواجه شده بودم، خوشحال کننده بود.

سوالی در سطح ناخوداگاه من وجود داشت، یک پرونده باز و یک ناکاملی، من با پزشکی کامل نبودم، و یک سوال، در پس زمینه و در سطح ناخودآگاه وجود داشت.

ایا پزشکی انتخاب من بود، یا انتخاب جامعه برای من.؟

و برای پاسخ به این سوال، بحث، مناظره و حتی مشاجره در سطح خودآگاه و ناخودآگاهم شکل می‌گرفت. نهایتا دو سال و نیم طول کشید تا بتوانم این موضوع را _تا حدی_ برای خودم شفاف کنم و اصطلاحا با آن کامل شوم.

بخشی از این کامل شدنِ با پزشکی را، مدیون مفاهیمی هستم که از معلم ها و دوستانم، در نشا یادگرفته‌ام، و بخشی را مدیون معلمان بزرگ پزشکی و تاریخ این علم.

نتیجه این جست‌و‌جو و کلنجار رفتن ها برای من، رسیدن به یک انتخاب بود، انتخابِ پزشکی، انتخابی که این بار، انتخاب من بود، نه انتخاب جامعه برای من، ورای از دلایل، یعنی فارغ و رها از خوبی ها و بدی هایی که پارادایم حاکم در گوش‌مان فرو کرده است، همراه با پذیرشِ شنیده ها، ترسیده شدن ها و وضعیت بد این روز ها.

هرکدام از ما پیشنهاداتی دادیم برای صحبت درباره این موضوع، من توصیه کردم که از “انتخاب اصیل” بگوییم، و کمی درباره منظورم از این مدل انتخاب توضیح دادم [توضیحاتی که البته پراکنده بود، و فکر می‌کنم نامفهوم]، امیرعباس ادامه داد و لابه‌لای صحبت ها، رسیدیم به بحث غر هایی که درباره این رشته و این مسیر، می‌زنیم و می‌شنویم. آنجا بود که مفهوم رکت، _و رفتار یکی از دانشجویان_ دوباره برایم زنده شد.


اولین بار اما پاییز ۱۴۰۴ بود که با این مفهوم آشنا شدم، در جلساتِ نشا. جالب اینجاست که این پدیده، همراه ماست، بر رفتار و عمل ما اثر می‌گذارد، اما در دیدن و تمایز دادن آن ناتوانیم، بنظر این مکانیسمِ چند میلیون ساله، چنان در سیستم دفاعی ذهن ما رخنه کرده است که _بجز با تمرین_ غیرقابل تمایز است، مثل آب برای ماهی، یا هوا برای ما.

اما رکت چیست؟

این مفاهیم از کجا سرچشمه می‌گیرد؟

سوال دوم را اگر کوتاه بخواهیم پاسخ دهیم، باید ورنر ارهارد و مفاهیم سخنرانی ها، و دوره های او را جست‌و‌جو کنیم، ادبیاتی که معرفی کرد و سال ۹۸ وارد ایران شد و اولین دوره های متمرکز بر این مفاهیم در کرمانشاه برگزار گردید. از ورنر، و مفاهیمی که بنیان‌گذاری کرد؛ در نوشته‌ای مجزا، خواهم نوشت.

و اما «رَکِت» (Racket)

تا آن زمان، واژه‌ی Racket برای من همان معنای معمول را داشت: وسیله‌ای با قاب گرد یا بیضی‌شکل که با زه‌هایی از جنس نایلون و مانند آن پوشیده شده و عمدتاً در ورزش‌هایی مثل تنیس، استفاده می‌شود.

مفهوم Racket از مدل‌های هستی‌شناختی (ontological models) و پدیدارشناختی (phenomenological models) برای کشف خود شکل گرفته است؛ مدل‌هایی که توسط ورنر ارهارد (Werner Erhard) توسعه داده شدند و بعدها توسط Landmark Worldwide بسط یافتند. همچنین David Loganو Steve Zaffron در کتاب The Three Laws of Performance به این مفهوم اشاره کرده‌اند.

برای فهم مفهوم Racket، بیایید آن را باز کنیم و اجزای تشکیل‌دهنده‌اش را ببینیم. رَکِت چهار بخش دارد.

بخش اول، یک شکایت مداوم یا تکرارشونده (Persistent Complaint) است.

چند نمونه از شکایت‌های مداومی که ممکن است در اطراف خود مشاهده کرده باشید:

«باز هم فلانی برای جلسه‌ی روزانه دیر کرده.»

«نیروی کار خوب توی ایران وجود نداره.»

«این دانشگاه اصلا به ما تیچینگ نمی‌ده.»

«اینها اصلا کار تیمی بلد نیستن و متعهد عمل نمی‌کنن.»

«سهمیه‌ای ها همه جا رو گرفتن.»

«اینجا دیگه نمیشه کاری کرد و ایران درست نمیشه.»

یک برگه بردارید و شروع کنید به نوشتن شکایت‌های مداومی که در زندگی‌تان دارید. یکی از این شکایت‌ها را انتخاب کنید و در ادامه‌ی خواندن این متن، همان مورد را دنبال کنید.

بخش دوم، الگوی رفتاری‌ای است که همراه با این رَکِت شکل می‌گیرد.

ممکن است در مواجهه با این موقعیت ها احساس ناراحتی، خشم، ناکامی یا درماندگی کنید، و هم‌بسته با آن احساس عملی از شما سربزند، این عمل و احساس همبسته با آن را الگوی رفتاری می‌گوییم.

مثال ۱ :

فرض کنید نسبت به وضعیت دانشگاه‌تان یک رَکِت دارید و شکایت اصلی‌تان این است که «این دانشگاه به ما اهمیت نمیده و آموزش دریافت نمی‌کنیم، یا اساتید نمی‌توانند خوب تدریس کنند». هر بار که بحث آموزش، درس‌خواندن و دانشگاه شده، رَکِت شما فعال می‌شود و صدای درونی‌تان می‌گوید: «اساتید ناکارآمد هستند؛ من از این موضوع عصبانی و کلافه‌ام.» ممکن است به افراد جمع بگویید: «اساتید فلان دانشگاه رو ببین، بخاطر همین مبحث باکتری رو خوب یادگرفتن که جزوات خوبی دارند و اساتید هم این جزئیات مزخرف رو از انها نمی‌خواد» یا ممکن است ساکت شوید و این احساس را به شکلی دیگر نشان دهید.

مثال ۲:

فرض کنید نسبت به شریک عاطفی‌تان یک رَکِت دارید و شکایت اصلی‌تان این است که «او همیشه سرش در گوشی است». هر بار که می‌بینید دوباره مشغول گوشی شده، رَکِت شما فعال می‌شود و صدای درونی‌تان می‌گوید: «باز هم رفته سراغ گوشی‌اش؛ من از این موضوع عصبانی و کلافه‌ام.»

ممکن است به او بگویید: «باز هم داری با گوشی‌ات کار می‌کنی!» و به این ترتیب زمینه‌ی یک دعوا را ایجاد کنید. یا مجددا ممکن است ساکت شوید و ناراحتی و ناامیدی خود را به شکل دیگری نشان دهید.

رفتاری را که در چنین موقعیتی از خود نشان می‌دهید، یا احساسی را که تجربه می‌کنید، بنویسید.

معمولاً شناسایی دو بخش اول رَکِت نسبتاً آسان است: شکایت تکرارشونده و الگوی رفتاری یا واکنشی‌ای که در پی آن ظاهر می‌شود.

بخش سوم رَکِت، «سود» یا منفعت پنهانی (Payoff) است که از ادامه‌دار بودن این شکایت به دست می‌آورید.

در مثال بالا، ممکن است فرد با ادامه دادن این شکایت به این نتیجه برسد که «حق با من است» و در مقابل، شریکش «اشتباه می‌کند».

به این ترتیب، فرد جایگاه خود را به‌عنوان کسی که حق دارد حفظ می‌کند و حتی ممکن است بتواند موقعیت را تحت سلطه‌ی خود درآورد.

این بخش معمولاً سخت‌ترین قسمت برای دیدن است.

منطق این مفهوم این است:

اگر یک شکایت دائماً در زندگی شما تکرار می‌شود، احتمالاً چیزی از ادامه‌ی آن به دست می‌آورید؛ و همین منفعت پنهان یکی از دلایلی است که باعث می‌شود آن شکایت همچنان در زندگی شما باقی بماند.این منفعت معمولاً با اجتناب از پذیرفتن مسئولیت نسبت به آن موقعیت ارتباط دارد.

بخش چهارم رَکِت، هزینه‌ای است که برای این رفتار و زنده نگه داشتن این شکایت پرداخت می‌کنید.

درست مانند یک معامله‌ی تجاری، هر منفعتی هزینه‌ای دارد.

اگر از ادامه دادن یک رَکِت چیزی به دست می‌آورید، در مقابل چیزی را نیز از دست می‌دهید.

این هزینه ممکن است در یک رابطه به شکل از دست رفتن صمیمیت، نزدیکی، رضایت و کیفیت رابطه میان دو نفر ظاهر شود.

اغلب اوقات، رَکِت‌های دو نفر در یک رابطه کاملاً با یکدیگر جفت می‌شوند. در مثال بالا، ممکن است شریک دیگر رَکِت خودش را داشته باشد: «من هیچ‌وقت زمانی برای خودم ندارم؛ فقط داشتم با گوشی‌ام اخبار را دنبال می‌کردم.»

در این حالت، هر دو نفر درگیر رَکِت خودشان هستند و هر کدام دیگری را منشأ مشکل می‌بیند. وقتی دو نفر علیه یکدیگر رَکِت دارند، کیفیت رابطه می‌تواند به‌شدت آسیب ببیند.

ممکن است شما در برابر رئیس‌تان، شرکت‌تان یا حتی دانشگاه‌تان نیز رَکِت داشته باشید.

از این منظر، رَکِت یکی از راه‌هایی است که انسان از طریق آن از پذیرفتن مسئولیت زندگی خودش اجتناب می‌کند.

بیشتر افراد سال‌ها رَکِت‌های خود را ادامه می‌دهند، بدون اینکه حتی لحظه‌ای مکث کنند و ببینند برای حفظ آن‌ها چه هزینه‌ای می‌پردازند.

اما از نگاه ورنر، بزرگ‌ترین هزینه‌ای که برای رَکِت‌هایتان می‌پردازید، آزادی شماست.

شما اجازه می‌دهید رفتار ناکارآمدتان خودتان را از درون تخریب یا محدود کند. به عبارتی رکت، یک قید عملکردی است.

یعنی دیگر فرصت پیدا نمی‌کنید تمام ظرفیت‌ها و امکان‌های بالقوه‌ی خود را کشف و بیان کنید و به‌طور کامل خودتان را به جهان عرضه کنید.

و این فقط زیانی برای خود شما نیست؛ بلکه برای افرادی که در اطراف شما هستند و حتی برای جامعه نیز یک فقدان محسوب می‌شود.

در زندگی شما چه چیزی ناخواسته ولی هنوز پابرجاست؟

از چه چیزی در درون خود پیوسته شکایت دارید و به نوعی غر می‌زنید؟

همه آن موارد را برای خود یادداشت کنید.

هر آنچه در زندگی ما ناخواسته ولی هنوز پابرجاست، بخشی از یک رکت یا دکان است.

دکان یا رکت، کسب‌و‌کار پوششی و عموما زیان‌ده است که گنگستر ها برای پنهان کردن یک درآمد نامشروع ایجاد می‌کنند.

در کنار یک دکان و شکایت پایدار، همواره یک داستان وجود دارد که در کنار آن شکایت پایدار روایت می‌شود.

این داستان به نوعی تیزر تبلیغاتی این دکان است و این دکان را موجه و مشروع جلوه می‌دهد.

دکان راه انداختن تجربه درونی و شیوه عمل شما را تکراری و قابل پیش‌بینی می‌کند. درواقع شما را محدود و مقید می‌کند.

در آمد دکان برای ما حق به جانب بودن، فضای سلطه و زور پیدا کردن، منکوب کردن کسی، و برنده بودن است.

آش مجانی وجود ندارد، و دکان هزینه های بعضا گزافی هم به دنبال دارد.

هزینه های دکان، فدا شدن صمیمیت و عشق، سرزندگی، فرصت ابراز خود، عزت نفس، و رضایت از زندگی است.

استادی، در دیدن، و تمایز دادن دکان است

که به ما فرصت رهایی از دکان‌هایمان را می‌دهد.

بنابراین اگر برای جمع کردن دکان خود مشکل دارید، باید از عالم (جهان‌بینی) پیش‌فرض خود خارج شوید.

از منظر هستی‌شناختی، می‌توان جهان را به دو شکل متفاوت دید: جهان رَکِت‌ها که جهان پیش‌فرض و واکنشی ماست، و جهان امکان‌ها (World of Possibility) که جهانی ساخته‌شده و خلق‌شده است.

تمرین کنید که در جهان امکان‌ها، عمل کنید.

جهان رَکِت‌ها (The world of Rackets) جهانی است که در آن «حق و باطل»، «درست و غلط» و «خوب و بد» بر تجربه‌ی ما حاکم است.

این جهان حول اطاعت و تبعیت، مقایسه، فرمان‌دادن و کنترل، خشم و رنجش شکل می‌گیرد و مرکز آن «خود» است؛ یعنی «من».

در مقابل،

جهان امکان‌ها(The World of Possibility): جهانی است که در آن قضاوت وجود ندارد و بنابراین چارچوب «حق و ناحق» یا «خوب و بد» مرکز تجربه نیست.

این جهان بر خلق کردن استوار است؛ جهانی باز به روی خلاقیت، پذیرش، رهایی و طمانینه، و جهانی که مرکز آن دیگر فقط «من» نیست، بلکه «ما» است.

عملی که از شما سر می‌زند، هرچه بیشتر، منشا گرفته از عالم امکان‌ باشد، دکان هایتان کمتر بر زندگی شما مسلط خواهند بود. و در آن صورت می‌توانید شروع کنید به زندگی کردنِ زندگی‌ای که خودتان خلق کرده‌اید.

یکی از جملات ماندگاری که آن روز گفت این بود:

دکانت را جمع کن:

:منابع

Landmark Forum (Sep 2005) – course participation

. Three Laws of Performance – Steve Zaffron and David Logan

دیدگاه شما

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *