به عنوان کار آموز به کلیسا پیوست.
او کوتاه قد و نسبتا فربه، با چهرهای جدی و نزدیکبین بود. به زندگی معنوی دلبسته نبود، اما کنجکاوی هوشمندانهای داشت، کار های یدی را خوب انجام میداد و باغبان ماهری بود.
کلیسا به او، مکانی برای زندگی و فضایی برای مطالعه و یادگیری داد، و روز ششم ماه اوت ۱۸۴۷ او را به سمت کشیش منصوب کردند. نام مادریاش یوهان بود، اما اعضای فرقه نامش را به گرگور یوهان مندل، تغییر دادند.
برای کشیش جوان که هنوز دورهی کار اموزی را میگذراند، زندگی به سرعت روال روزمره گرفت، طی سال های جوانیاش، کوچکترین کور سویی از یک عالم انقلابی، که بعد ها ظهور کرد، در او دیده نشد.
منظم و زحمتکش بود و از قدرت تشخیص بالایی هم برخوردار بود، اما رویهمرفته تسلیم عادت هایش بود. تنها سابقهی سرپیچی او از نظم حاکم، خودداریاش از به سر گذاشتن کلاه مخصوصی بود که کار آموزان کلیسا بر سر میگذاشتند، و وقتی هم که در این مورد به او تذکر داده شد، مودبانه تمکین کرد.
در بهار ۱۸۵۰، کارش را به عنوان کشیش کارآموز در یکی از نواحی شهر آغاز کرد، اما عملکرد خوبی در کلیسا نداشت و کلیسا از او ناراضی بود.
به قول اسقف اعظم: “کمرویی و کمتوجهی سرتاسر وجودش را تسخیر کرده است“. مندل زبان چک را که زبان اصلی روحانیون کلیسا محسوب میشد، به سختی تکلم میکرد، الهام بخشیِ کشیشان را نداشت، و از حوصله لازم برای تحمل فشار عاطفیِ ناشی از کار در میان نیازمندان و مستمندان برخوردار نبود.
چندی بعد در همان سال، راهی برای فرار از این معضل پیدا کرد، و درخواستی برای تدریس دروس ریاضیات، علوم طبیعی، و زبان یونانی مقدماتی به دبیرستان زنایم(Znaim High School) ارسال کرد. درخواستش بهطور مشروط پذیرفته شد(با توصیه اسقف اعظم).
ولی از آنجا که تجربه تدریس نداشت، اولیای دبیرستان از او خواستند که قبل از شروع کار، امتحان ویژه اموزگاران علوم طبیعی را که از سوی یکی از ارگان های دولتی برگزار میشد، بگذراند.
روزی در اواخر بهار سال ۱۸۵۰، مندل، مشتاقانه در جلسه امتحان کتبی مخصوص اموزگاران، که در شهر Brno برگزار میشد، حضور پیدا کرد.
اما مردود شد و نمرهاش، به خصوص در امتحان زمینشناسی، تا سطح قبولی فاصلهی زیادی داشت. ممتحن او، ضمن تقبیح کیفیت نوشتاری مندل، این گونه اظهار نظر کرد:”خشک، نامفهوم، مهآلود و مبهم”
روز بیستم ژوئیه، در بحبوحهی گرمای خفقانآور اتریش، مندل برای شرکت در بخش شفاهی امتحان به شهر وین رفت.
و روز شانزدهم اوت، در جلسهی امتحان حاضر شد. اینبار، نتیجهی حاصل، به خصوص در رشتهی زیستشناسی، حتی بدتر از امتحان کتبی بود. وقتی از او خواستند پستانداران را طبقهبندی کند، شرح ناقص و مضحکی ارائه داد. گروهی را حذف کرده بود، گروه دیگری را از خودش در آورده بود، کانگورو را با سگ آبی در یک گروه، و خوک و فیل را هم در گروه دیگری، همسان دیده بود.
مندل اینبار هم نتوانست به نمره قبولی برسد و مردود شد، این بار، اظهار نظر ممتحن او این گونه خلاصه شده بود:“بنظر میرسد متقاضی هیچ چیزی در مورد واژگان فنی نمیداند، او نام حیوانات را به زبان آلمانی، آن هم گویش محاورهای آن، تلفظ میکند و از سیستم نامگذاری جانداران بیاطلاع است”
در ماه اوت، مندل با در دست داشتن کارنامهی امتحانش به برنو بازگشت. رأی ممتحنان روشن و شفاف بود: اگر قرار باشد به او اجازهی تدریس داده شود، باید در زمینهی علوم طبیعی آموزشهایی به مراتب پیشرفتهتر از آنچه در کتابخانهی کلیسا و باغچهی دیوارکشیدهاش در دسترس او بود، ببیند و دوباره در امتحان ویژه شرکت کند. بر این اساس، مندل درخواستی به منظور دریافت پذیرش در رشتهی علوم طبیعی برای دانشگاه وین ارسال کرد. این بار هم با پادرمیانی اسقف اعظم و نوشتن چندین سفارشنامه، راه برای مندل باز شد و او در رشتهی زیستشناسی دانشگاه وین پذیرفته شد.
زمستان ۱۸۵۱، مندل آماده شد تا با قطار به وین رفته و ثبت نام کند.و این درست همان نقطه در زمان و مکان بود که درگیری مندل با زیستشناسی، و درگیری زیست شناسی با مندل، آغاز شد.
مسیر قطار شبانه از برنو به وین، در فصل زمستان، مناظر تماشایی اما نسبتاً غمانگیزی را در معرض دید مسافران میگذاشت، مزارع سرمازدهی کشاورزی، جلگهها و تاکستانهای پوشیده از برف، کانالهای مدفونِ زیر انبوهی از یخ آبی رنگ، و کلبههای روستایی پراکنده با درهای بسته و فرورفته در سیاهی شبِ اروپای مرکزی.
طول سفر کمتر از صد و پنجاه کیلومتر بود، اما عبور از این مسیر در زمان مندل حدود چهار ساعت زمان میبرد.
سپیدهی صبح که قطار به وین رسید، مندل احساس کرد که سر از کهکشانی دیگر درآورده است. در وین، بازار علم و دانش رونق زیادی داشت و هیجانانگیز بود.
در محیط دانشگاه، که فقط چند کیلومتر با خوابگاه او در خیابان اینوالیدن(Invaliden) فاصله داشت، مندل بیدرنگ سرگرم جستوجوی همان تنور اندیشهای شد که در برنو مصرانه در پی آن بود و آن را نمییافت.
تدریس فیزیک را ریاضیدان نامی اتریشی، کریستین داپلر، به عهده داشت؛ شخصیتی که بعدها استاد راهنما، معلم و الگوی مندل شد.
داپلر، مردی ۳۹ ساله، لاغر و ترشرو، با استفاده از منطق ریاضی استدلال کرد که زیر و بمی(Pitch) صدا و همچنین رنگ نور ثابت نیست، بلکه به مکان و سرعت حرکت شنونده یا بیننده بستگی دارد. وقتی صدا از منبعی به طرف شنونده حرکت میکند و به او نزدیک میشود، حالت متراکم به خود میگیرد و زیر و بم بالاتری پیدا میکند؛ و برعکس، وقتی صدا از شنونده دور میشود، در گوش او زیر و بم پایینتری پیدا میکند.دیرباوران با ریشخند میپرسیدند: «چگونه ممکن است نور مشخصی که از چراغ مشخصی میتابد، در چشمان بینندههای متفاوت، رنگهای متفاوتی پیدا کند؟» اما داپلر دستبردار نبود و برای اثبات نظریهاش، در سال ۱۸۴۵ گروهی ترومپتنواز را سوار بر قطاری کرد و از آنها خواست که وقتی قطار شروع به حرکت کرد، فقط یک نت خاص را بنوازند و فقط روی همان نت تکیه کنند. سپس تعدادی از همکارانش را نیز دعوت کرد که روی سکوی تیستگاه بایستند و گوشهایشان را تیز کنند.
این مدعوین با کمال حیرت متوجه شدند که وقتی قطار به حرکت درمیآید و از آنها فاصله میگیرد، صدای نُت به تدریج بمتر میشود؛ و برعکس، وقتی قطار به سمت آنها نزدیک میشود، صدا بهتدریج زیرتر به گوش میرسد.
در این روز ها، مندل به همان اندازه که شیفتهی آزمایش ها و نمایش های داپلر میشد، حالت ناامیدی و استیصال هم پیدا میکرد.
در ذهن او، دانش زیستشناسی که رشتهاصلیاش بود، آشفتهبازاری فاقد اصول منظم و سازمانیافته بود. شبیه باغچهای که علف های هرز، تمام سطح آن را پوشانده باشند.

سال ۱۸۳۱، زمانی که مندل هنوز در سیلسیا درگیر آموختن و آموزاندن بود، چارلز داروین ۲۲ ساله _که سرگرم کار آموزی الهیات بود_ تدارک سفری تاریخی را میدید.
پدر و پدربزرگ داروین، هر دو از طبیبان سرشناس بودند؛ او چهارگوش بودن صورتش را از پدری خوشسیما، و رنگ روشن پوست چهرهاش را از مادر به ارث برده بود، و مانند اکثر اجدادش، ابروهایی پر پشت و آویزان داشت.
داروین تلاش کرده بود که در دانشکده پزشکی Edinburgh تحصیل کند، اما به گفته خودش “بخاطر وحشتی که از فریاد های کودکانی که در اتاق عمل، و در میان خون و خاکاره، با کمربندهای چرمی به تخت بسته میشدند” از ادامه تحصیل در رشته پزشکی منصرف شد، و برای مدتی به رشته الهیات دانشگاه کرایست در شهر کمبریج روی آورد. اما اشتیاق و استعداد داروین بسیار وسیعتر و فراتر از قلمروی الهیات بود.
خمیرمایه نبوغ داروین در این بود که او توانست طبیعت را، نه به عنوان یک واقعیت، بلکه به عنوان فرایند، تسلسل رویداد ها، و تاریخ تعریف کند، و مندل هم درست از همین ویژگی برخوردار بود.
جهش فکری آن دو _که مشاهده و تعمق در طبیعت دغدغهی بی امانشان بود_ زمانی رخ داد که همان پرسش بیپاسخ را پیش کشیدند: ” طبیعت چگونه به وجود آمد؟ “
پرسش مندل جزء نگرانه بود: یعنی این که یک موجود زنده، چگونه در بازهی یک نسل، اطلاعات را به اولادش منتقل میکرد؟
پرسش داروین، اما، کلنگرانه بود: یعنی این که اطلاعات مربوط به صفاتِ موجودات زنده، چگونه در زنجیرهی هزاران نسل، از نسلی به نسل دیگر انتقال مییافت؟
در طول زمان این دو پرسش به همگرایی رسیدند، و ثمرهی این پیوند تاریخی، مهمترین آمیزش در زیست شناسی مدرن، و عمیق ترین شناخت از معمای وراثت انسانی بود.
