به عنوان کار آموز به کلیسا پیوست.
او کوتاه قد و نسبتا فربه، با چهرهای جدی و نزدیکبین بود. به زندگی معنوی دلبسته نبود، اما کنجکاوی هوشمندانهای داشت، کار های یدی را خوب انجام میداد و باغبان ماهری بود.
کلیسا به او، مکانی برای زندگی و فضایی برای مطالعه و یادگیری داد، و روز ششم ماه اوت ۱۸۴۷ او را به سمت کشیش منصوب کردند. نام مادریاش یوهان بود، اما اعضای فرقه نامش را به گرگور یوهان مندل، تغییر دادند.
برای کشیش جوان که هنوز دورهی کار اموزی را میگذراند، زندگی به سرعت روال روزمره گرفت، طی سال های جوانیاش، کوچکترین کور سویی از یک عالم انقلابی، که بعد ها ظهور کرد، در او دیده نشد.
منظم و زحمتکش بود و از قدرت تشخیص بالایی هم برخوردار بود، اما رویهمرفته تسلیم عادت هایش بود. تنها سابقهی سرپیچی او از نظم حاکم، خودداریاش از به سر گذاشتن کلاه مخصوصی بود که کار آموزان کلیسا بر سر میگذاشتند، و وقتی هم که در این مورد به او تذکر داده شد، مودبانه تمکین کرد.
در بهار ۱۸۵۰، کارش را به عنوان کشیش کارآموز در یکی از نواحی شهر آغاز کرد، اما عملکرد خوبی در کلیسا نداشت و کلیسا از او ناراضی بود.
به قول اسقف اعظم: “کمرویی و کمتوجهی سرتاسر وجودش را تسخیر کرده است“. مندل زبان چک را که زبان اصلی روحانیون کلیسا محسوب میشد، به سختی تکلم میکرد، الهام بخشیِ کشیشان را نداشت، و از حوصله لازم برای تحمل فشار عاطفیِ ناشی از کار در میان نیازمندان و مستمندان برخوردار نبود.
چندی بعد در همان سال، راهی برای فرار از این معضل پیدا کرد، و درخواستی برای تدریس دروس ریاضیات، علوم طبیعی، و زبان یونانی مقدماتی به دبیرستان زنایم(Znaim High School) ارسال کرد. درخواستش بهطور مشروط پذیرفته شد(با توصیه اسقف اعظم).
ولی از آنجا که تجربه تدریس نداشت، اولیای دبیرستان از او خواستند که قبل از شروع کار، امتحان ویژه اموزگاران علوم طبیعی را که از سوی یکی از ارگان های دولتی برگزار میشد، بگذراند.
روزی در اواخر بهار سال ۱۸۵۰، مندل، مشتاقانه در جلسه امتحان کتبی مخصوص اموزگاران، که در شهر Brno برگزار میشد، حضور پیدا کرد.
اما مردود شد و نمرهاش، به خصوص در امتحان زمینشناسی، تا سطح قبولی فاصلهی زیادی داشت. ممتحن او، ضمن تقبیح کیفیت نوشتاری مندل، این گونه اظهار نظر کرد:”خشک، نامفهوم، مهآلود و مبهم”
روز بیستم ژوئیه، در بحبوحهی گرمای خفقانآور اتریش، مندل برای شرکت در بخش شفاهی امتحان به شهر وین رفت.
و روز شانزدهم اوت، در جلسهی امتحان حاضر شد. اینبار، نتیجهی حاصل، به خصوص در رشتهی زیستشناسی، حتی بدتر از امتحان کتبی بود. وقتی از او خواستند پستانداران را طبقهبندی کند، شرح ناقص و مضحکی ارائه داد. گروهی را حذف کرده بود، گروه دیگری را از خودش در آورده بود، کانگورو را با سگ آبی در یک گروه، و خوک و فیل را هم در گروه دیگری، همسان دیده بود.
مندل اینبار هم نتوانست به نمره قبولی برسد و مردود شد، این بار، اظهار نظر ممتحن او این گونه خلاصه شده بود:“بنظر میرسد متقاضی هیچ چیزی در مورد واژگان فنی نمیداند، او نام حیوانات را به زبان آلمانی، آن هم گویش محاورهای آن، تلفظ میکند و از سیستم نامگذاری جانداران بیاطلاع است”
در ماه اوت، مندل با در دست داشتن کارنامهی امتحانش به برنو بازگشت. رأی ممتحنان روشن و شفاف بود: اگر قرار باشد به او اجازهی تدریس داده شود، باید در زمینهی علوم طبیعی آموزشهایی به مراتب پیشرفتهتر از آنچه در کتابخانهی کلیسا و باغچهی دیوارکشیدهاش در دسترس او بود، ببیند و دوباره در امتحان ویژه شرکت کند. بر این اساس، مندل درخواستی به منظور دریافت پذیرش در رشتهی علوم طبیعی برای دانشگاه وین ارسال کرد. این بار هم با پادرمیانی اسقف اعظم و نوشتن چندین سفارشنامه، راه برای مندل باز شد و او در رشتهی زیستشناسی دانشگاه وین پذیرفته شد.
زمستان ۱۸۵۱، مندل آماده شد تا با قطار به وین رفته و ثبت نام کند.و این درست همان نقطه در زمان و مکان بود که درگیری مندل با زیستشناسی، و درگیری زیست شناسی با مندل، آغاز شد.
مسیر قطار شبانه از برنو به وین، در فصل زمستان، مناظر تماشایی اما نسبتاً غمانگیزی را در معرض دید مسافران میگذاشت، مزارع سرمازدهی کشاورزی، جلگهها و تاکستانهای پوشیده از برف، کانالهای مدفونِ زیر انبوهی از یخ آبی رنگ، و کلبههای روستایی پراکنده با درهای بسته و فرورفته در سیاهی شبِ اروپای مرکزی.
طول سفر کمتر از صد و پنجاه کیلومتر بود، اما عبور از این مسیر در زمان مندل حدود چهار ساعت زمان میبرد.
سپیدهی صبح که قطار به وین رسید، مندل احساس کرد که سر از کهکشانی دیگر درآورده است. در وین، بازار علم و دانش رونق زیادی داشت و هیجانانگیز بود.

در محیط دانشگاه، که فقط چند کیلومتر با خوابگاه او در خیابان اینوالیدن(Invaliden) فاصله داشت، مندل بیدرنگ سرگرم جستوجوی همان تنور اندیشهای شد که در برنو مصرانه در پی آن بود و آن را نمییافت.
تدریس فیزیک را ریاضیدان نامی اتریشی، کریستین داپلر، به عهده داشت؛ شخصیتی که بعدها استاد راهنما، معلم و الگوی مندل شد.
داپلر، مردی ۳۹ ساله، لاغر و ترشرو، با استفاده از منطق ریاضی استدلال کرد که زیر و بمی(Pitch) صدا و همچنین رنگ نور ثابت نیست، بلکه به مکان و سرعت حرکت شنونده یا بیننده بستگی دارد. وقتی صدا از منبعی به طرف شنونده حرکت میکند و به او نزدیک میشود، حالت متراکم به خود میگیرد و زیر و بم بالاتری پیدا میکند؛ و برعکس، وقتی صدا از شنونده دور میشود، در گوش او زیر و بم پایینتری پیدا میکند.دیرباوران با ریشخند میپرسیدند: «چگونه ممکن است نور مشخصی که از چراغ مشخصی میتابد، در چشمان بینندههای متفاوت، رنگهای متفاوتی پیدا کند؟» اما داپلر دستبردار نبود و برای اثبات نظریهاش، در سال ۱۸۴۵ گروهی ترومپتنواز را سوار بر قطاری کرد و از آنها خواست که وقتی قطار شروع به حرکت کرد، فقط یک نت خاص را بنوازند و فقط روی همان نت تکیه کنند. سپس تعدادی از همکارانش را نیز دعوت کرد که روی سکوی تیستگاه بایستند و گوشهایشان را تیز کنند.
این مدعوین با کمال حیرت متوجه شدند که وقتی قطار به حرکت درمیآید و از آنها فاصله میگیرد، صدای نُت به تدریج بمتر میشود؛ و برعکس، وقتی قطار به سمت آنها نزدیک میشود، صدا بهتدریج زیرتر به گوش میرسد.
در این روز ها، مندل به همان اندازه که شیفتهی آزمایش ها و نمایش های داپلر میشد، حالت ناامیدی و استیصال هم پیدا میکرد.
در ذهن او، دانش زیستشناسی که رشتهاصلیاش بود، آشفتهبازاری فاقد اصول منظم و سازمانیافته بود. شبیه باغچهای که علف های هرز، تمام سطح آن را پوشانده باشند.

سال ۱۸۳۱، زمانی که مندل هنوز در سیلسیا درگیر آموختن و آموزاندن بود، چارلز داروین ۲۲ ساله _که سرگرم کار آموزی الهیات بود_ تدارک سفری تاریخی را میدید.
پدر و پدربزرگ داروین، هر دو از طبیبان سرشناس بودند؛ او چهارگوش بودن صورتش را از پدری خوشسیما، و رنگ روشن پوست چهرهاش را از مادر به ارث برده بود، و مانند اکثر اجدادش، ابروهایی پر پشت و آویزان داشت.
داروین تلاش کرده بود که در دانشکده پزشکی Edinburgh تحصیل کند، اما به گفته خودش “بخاطر وحشتی که از فریاد های کودکانی که در اتاق عمل، و در میان خون و خاکاره، با کمربندهای چرمی به تخت بسته میشدند” از ادامه تحصیل در رشته پزشکی منصرف شد، و برای مدتی به رشته الهیات دانشگاه کرایست در شهر کمبریج روی آورد. اما اشتیاق و استعداد داروین بسیار وسیعتر و فراتر از قلمروی الهیات بود.
خمیرمایه نبوغ داروین در این بود که او توانست طبیعت را، نه به عنوان یک واقعیت، بلکه به عنوان فرایند، تسلسل رویداد ها، و تاریخ تعریف کند، و مندل هم درست از همین ویژگی برخوردار بود.
جهش فکری آن دو _که مشاهده و تعمق در طبیعت دغدغهی بی امانشان بود_ زمانی رخ داد که همان پرسش بیپاسخ را پیش کشیدند: ” طبیعت چگونه به وجود آمد؟ “
پرسش مندل جزء نگرانه بود: یعنی این که یک موجود زنده، چگونه در بازهی یک نسل، اطلاعات را به اولادش منتقل میکرد؟
پرسش داروین، اما، کلنگرانه بود: یعنی این که اطلاعات مربوط به صفاتِ موجودات زنده، چگونه در زنجیرهی هزاران نسل، از نسلی به نسل دیگر انتقال مییافت؟
در طول زمان این دو پرسش به همگرایی رسیدند، و ثمرهی این پیوند تاریخی، مهمترین آمیزش در زیست شناسی مدرن، و عمیق ترین شناخت از معمای وراثت انسانی بود.
در بهار ۱۸۵۶، زمانی که داروین کار نگارش اثرش درباره تکامل را آغاز میکرد، مندل تصمیم گرفت برای تجدید آزمون ویژهی آموزگاران _که سال ۱۸۵۰ نتوانسته بود در آن نمرهی قبولی کسب کند_ به وین باز گردد. این بار، اعتمادبهنفس بیشتری داشت. چون که دو سال تمام را صرف تحصیل فیزیک، شیمی، زمینشناسی، گیاهشناسی، و جانورشناسی در دانشگاه وین کرده بود و سال ۱۸۵۳ به کلیسا برگشته و به عنوان اموزگار جایگزین در مدرسه برون مشغول به کار شده بود.
راهبانی که آن مدرسه را اداره میکردند در مورد آزمونها و مدارک علمی اموزگاران سختگیر بودند و به همین دلیل، زمان آن رسیده بود که مندل بار دیگر تلاش کند که از سد امتحان ویژهی آموزگاران رسمی بگذرد.
متأسفانه تلاش دوم مندل هم فاجعهبار بود و او مجدداً مردود شد. شاید دلیلش این بود که درست قبل از رسیدن به وین، دچار بیماری شده بود _که احتمالاً از اضطراب بیش از حد ناشی میشد_ و وقتی سر جلسه امتحان حاضر شد، سردرد شدید کلافهاش کرده بود و رفتار ناهنجاری داشت.
در روز اول این آزمون، گفتوشنودش با ممتحن زیستشناسی، به مشاجره کشید. مندل، آزمون را نیمهکاره رها کرد، و با این خیال آزاردهنده که گویا سرنوشت برایش شغل ابدی آموزگار جایگزین را رقم زده بود، به برون بازگشت و به کلی از گرفتن گواهینامهی رسمی اموزگاری منصرف شد.
اواخر تابستان همان سال، در حالی که مندل هنوز از شوک مردودی در امتحان آموزگاری بیرون نیامده بود، مقداری بذر نخودفرنگی در گوشهای از باغچه صومعه کاشت. این اولین باری نبود که این کار را میکرد، و پیش از این نیز برای سه سال در گلخانه صومعه، به پرورش نخودفرنگی پرداخته بود تا گونههای به اصطلاح «اصیل» ایجاد کند؛ یعنی نهالهایی که خصوصیات خود را با ویژگی کاملاً ثابت و با کیفیت یکسان در نسلهای بعدی حفظ میکردند.
او مشاهدهاش را با این جمله جمعبندی کرد، “این نهالها بدون استثنا ثابت باقی میمانند و همه بیان یکسانی از ویژگیهای والدین خود دارند.”
اینک، مندل، درست همان مواد بنیادی مورد نیاز برای اجرای آزمایشهایش را به دست آورده بود.
با مشاهدهی بیشتر، مندل متوجه شد که نهالهای اصیل دارای خصوصیات موروثی و متنوع بودند. تخم آنها، نهال عینا یکسانی تولید میکرد _ ساقهبلندها، ساقه بلند تولید میکردند، ساقهکوتاه ها، ساقه کوتاه؛ بعضی گونه ها، فقط تخم های صاف و شفاف تولید میکردند، بعضی دیگر دانههای زاویهدار، با چین و چروک؛ رنگ نخود های نرسیده یا سبز یا زرد براق بود، و رسیده ها یا شل بودند یا سفت.
بر این اساس، او هفت خصوصیت متمایز نهالهای اصیل را به شرح زیر فهرست کرد.
● بافت نخود (صاف یا چروک)
● رنگ نخود (سبز یا زرد)
● موقعیت گل (نوک نهال یا روی ساقه)
● رنگ گل (سفید یا صورتی)
● شکل غلاف نخود (صاف یا مچاله)
● رنگ غلاف نخود (سبز یا زرد)
● قد نهال (بلند یا کوتاه)

او متوجه شد که هر خصوصیت، حداقل در دو گونه متفاوت به دست میآمد. مانند دو املای متفاوت از یک واژه. بعدتر، زیستشناسان این زیرگونهها را اَلِل نامگذاری کردند که از واژه یونانی «الوس» ریشه میگیرد _یعنی دو خصوصیت فرعی متفاوت منشعب از یک خصوصیت اصلی.
به عنوان مثال، بنفش و سفید، دو آلل یا زیرگونه از خصوصیت رنگ گل به حساب میآمد و به همین ترتیب، بلند و کوتاه هم دو آلل یا زیرگونه از خصوصیت قد نهال بودند.
نهالهای اصیل، نقطه آغاز آزمایشهای مِندل بودند.
او میدانست که برای کشف ماهیت وراثت، لازم بود که گونههای هیبریدی(دورگه، پیوندخورده) هم پرورش داده شوند. ظاهراً فقط “حرامزادهها” (لقبی که گیاهشناسان آلمانی به هیبرید های ازمایشی داده بودند) میتوانستند نشاندهنده سرشت اسرارآمیز “اصالت” باشند. برخلاف تصورهای بعدی، مندل از تبعات دوررَس و فراگیر مطالعاتش به خوبی آگاه بود: او نوشته بود:
کنجکاوی من برای شناخت تاریخ تکامل گونههای آلی، ضروری و حیاتی است
اواخر تابستان ١٨٥٧، اولین نهالهای هیبریدی با گلهای سفید و بنفش، در گلخانهی کلیسا شکوفه کردند. مندل به رنگها توجه کرد، و وقتی غلافها از ساقهها آویزان شدند، پوستهها را شکافت تا نخودها را وارسی کند. بلافاصله بعد از این آزمایش، شروع به آزمایش هیبریدهای متقابل کرد.
او _متاثر از جرقهای الهام بخش_ گونههای هیبریدی را هم با یکدیگر پیوند زد تا هیبریدِ هیبریدی ها را تولید کند.
مندل این آزمایشها را برای مدت هشت سال ادامه داد.
اکنون آزمایشگاه او از یک گلخانه، به یک قطعه زمین 30×7 متری در مجاورت کلیسا، چسبیده به ناهارخوری، و قابل رویت از پنجره اتاقش توسعه یافته بود.

هر بار که باد پردهی پنجره اتاق را کنار میزد، گویی اتاقش تبدیل به یک میکروسکوپ غولآسا میشد. دفترچه یادداشت او مملو از جداول و نوشته های ریز و درشتی شده بود که از دادههایی مربوط به هزاران تقابل میان زیرگونهها به دست آمده بودند. از فرط دستکاری پوسته نخودها، نوک انگشتانش کرخت شده بودند.
فیلسوف اتریشی-بریتانیایی، لودویگ ویتگنشتاین، نوشته است:
«یک فکر کوچک کافی است تا تمام زندگی انسان را پر کند.»
در نگاه اول، بنظر میرسید که زندگی مندل، با افکار کوچک پر شده بود؛ مشغلههایی از قبیل تخمپاشب، گردهافشانی، شکوفهپرورانی، چینش، شمارش، و بعد تکرار همه این کارها، هزاران بار. واقعاً چه کارهای یکنواخت و کسلکنندهای.اما مندل میدانست که افکار کوچک اغلب به کشفیات بزرگ منتهی میشدند.
اگر انقلاب نیرومند علمیای که در سراسر اروپا جریان داشت، فقط یک میراث از خود باقی میگذاشت، آن میراث میتوانست این باشد که: قوانینی که در طبیعت جاری هستند، یکنواخت و فراگیرند. نیرویی که باعث شد سیبی از شاخهی درختی بر سر آیزاک نیوتون فرود آید، درست همان نیرویی بود که سیاره ها را در مدار های آسمانیشان به نظم درمیآورد و هدایت میکرد. اگر انتقال صفات موروثی نیز تابع یک قانون جهانشمول طبیعی بود، آنگاه پیدایش نخودفرنگی هم احتمالا به اندازه پیدایش انسان، از آن متاثر بود.
اندازه باغچه مندل کوچک بود، اما رویاها و بلندپروازی علمی او حد و مرزی نمیشناختند.
مندل نوشت
آزمایش ها به کندی پیش میروند. در آغاز، صبر و حوصلهی زیادی لازم بود، اما بعدا وقتی توانستم چند آزمایش به طور همزمان انجام دهم، وضع خیلی بهتر شد.
با اجرای چندین آزمایش به صورت موازی، تولید داده ها شتاب گرفت، و او به تدریج الگو هایی را در انبوه داده ها تشخیص داد. پایداری های غیرمنتظره، نسبت های حفظ شده، ریتم های عددی.
مندل سرانجام روزنهای به سوی منطق درونی وراثت گشوده بود.
بین سالهای ۱۸۵۷ تا ۱۸۶۴، مندل خروارها نخود را پوست کند و شکافت، و با دقتی کمنظیر، ریز مشاهداتش دربارهٔ هر یک از پیوندهای دورگه یادداشت، و جدولبندی کرد؛ نتایج بهدستآمده به شکلی شگفتآور سازگار و همخوان بودند.
او در باغچهٔ کوچک خود در کلیسا، حجم عظیمی از دادهها به دست آورده بود که حالا لازم بود تحلیل شوند؛ 28,000 هزار نهال، 40,000 گل و نزدیک به 400,000 دانهٔ نخود. بعدها، مندل نوشت:
حقیقتا شهامت و حوصله بیپایان لازم بود تا بتوان کاری به این گستردگی را به سرانجام رساند.
اما خصلتی بیش از شهامت صرف در این کار نهفته بود. چیزی که فقط میتوان نام لطافت توام با شفقت(دلسوزی) را روی آن گذاشت.
البته این واژهای نیست که معمولاً برای توصیف علم یا عالِم به کار رود، اما با مراقبت یا پرستاری ارتباط دارد؛ همان کاری که باغبانها و کشاورزان انجام میدهند. به خاطر بیاوریم که مندل بیشتر از هر چیزی یک باغبان بود. نبوغ او از دانش عمیق اصول زیستشناسی نشآت نمیگرفت(او دو بار در آزمون این رشته مردود شده بود). دانش غریزی او از باغبانی، توام با چشمان تیزبین و نیروی مشاهدهگر او بود که به کار پر زحمتِ گردهافشانیِ متقابلِ جوانه ها، همچنین کار دقیق دستهبندیِ رنگهای لپه ها آن قدر وسواس نشان داد تا به کشفیات بزرگی دست یافت، کشفیاتی که توضیح آنها با درک سنتیِ مقوله وراثت، امکان پذیر نبود.
نتیجهای که تلویحاً از آزمایشهای مندل به دست آمد این بود که انتقال صفات موروثی، فقط و فقط میتوانست از طریق انتقال ذراتی از اطلاعات، از والدین به فرزندان صورت بگیرد.
هر اسپرم حامل یک نسخه از این اطلاعات بود و تخمک حامل نسخهٔ دیگری از آن (برای هر دو). بنابراین، هر جاندار یک نسخه از هر ژن را از هر یک از والدینش به ارث میبرد.
از این پس، هر بار که این موجود زنده اسپرم تولید میکرد یا تخمکگذاری میکرد، این دو نسخه دوباره تقسیم میشدند؛ یکی به اسپرم و دیگری به تخمک انتقال مییافت، تا برای انتقال به نسل بعد آماده شوند. وقتی هر دو آلل حاضر بودند، یکی ممکن بود بر دیگری غالب شود؛ وقتی آلل غالب تعیین میشد، آلل مغلوب در ظاهر ناپدید میشد. اما وقتی دو آلل مغلوب در یک نهال قرار میگرفتند، آلل مغلوب صفات خود را دوباره نشان میداد. در سراسر این فرایند، اطلاعاتی که هر یک از آللها حمل میکردند، غیرقابل تقسیم بود و خلوص این ذرات کاملاً دستنخورده باقی میماند.
اینجا بار دیگر مثال داپلر در ذهن مندل نورانی شد:
در پس پردهی هیاهو و سروصدا، نوای موسیقی حضور دارد؛ در پس هرجومرج ظاهری، قانون حاکم است
در اعماق وجود زیرگونههای بیشمار جانداران، جسمکهای اطلاعات موروثی وجود داشتند که از نسلی به نسل دیگر حرکت میکردند. هر یک از این ویژگیها، واحدی متمایز، مجزا و تجزیهنشدنی بود. مندل فرصت نیافت برای این واحد انتقال صفات موروثی، نامی انتخاب کند، اما توانسته بود اسرار اصلیترین مشخصات ژن را کشف کند.
روز هشتم فوریهٔ ۱۸۶۵، هفت سال پس از آنکه داروین و والاس مقالههای خود را در انجمن لینیان در لندن ارائه داده بودند، اینک نوبت به مندل رسیده بود.

مقالهٔ مندل در سالنامهٔ انجمن علوم طبیعی بدون سر و صدا منتشر شد. مندل که اصولاً انسان کمحرفی بود، میکوشید که در نگارش هم فقط به اصل موضوع بپردازد و از حاشیهپردازی اجتناب میکرد. او ثمرهی ده سال کارش را که به شکل شلوغ و کسلکنندهای، در چهلوچهار صفحه گنجانده بود.
آنچه که پس از انتشار مقالهٔ مندل رخ داد، به قول یک ژنشناس، در تاریخ زیستشناسی بیسابقه نبود. پس از انتشار مقالهٔ مندل، سکوت عجیبی بر جامعهٔ زیستشناسی حکمفرما شد؛ انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.
این هم یکی از دهها مقالهای بود که بهزودی از خاطرها محو میشد. بین سالهای ۱۸۶۶ تا ۱۹۰۰، فقط چهار بار به مقالهٔ مندل ارجاع شد، و به این ترتیب، این مقاله تقریباً از گنجینهٔ ادبیات علمی ناپدید شد.
بین سالهای ۱۸۹۰ تا ۱۹۰۰، با وجود اینکه پژوهشها و نگرانیهای جدی پیرامون موضوع انتقال صفات موروثی انسان و دستکاری آن در محافل سیاستگذاری اروپا و آمریکا مطرح شده بود، اثری از نام و نوشتههای مندل به چشم نمیخورد. حاصل مطالعهای که زیستشناسی مدرن را بنیان نهاد، در میان صفحات یک نشریهٔ کمنام، وابسته به یک انجمن علمی کمنام، دفن شده بود و حالا به دست کسانی میرسید که آن را میخواندند؛ گیاهشناسانی ساکن شهری دورافتاده و بیرونق در اروپای مرکزی.
شب سال نو ۱۸۶۶، مندل شرحی از آزمایشهایش را به پیوست نامهای برای فیزیولوژیست گیاهی(کارل فُن ناژِلِی سوئیسی) که ساکن آلمان بود، به شهر مونیخ ارسال کرد.
ناگلی، دو ماه بعد پاسخ نامهٔ مندل را داد. (این تأخیر دوماهه خود نشانهٔ کمتوجهی او به موضوع بود.) پاسخ ناژلی، گیاهشناس حرفهای و معتبر، مؤدبانه اما سرد بود و خالی از هر نوع هیجان و اشتیاق بود. او که بیاعتمادی شدیدی نسبت به دانش پژوهان به قول خودش، «غیرحرفهای» داشت، ارزش زیادی برای مندل و کارش قائل نشده بود، و در پاسخ، با خطی ناخوانا و لحنی توهینآمیز این یادداشت را در حاشیه نامهی مندل نوشته بود:
فقط تجربی و آزمایشی است، منطق و عقلانیت آن قابل اثبات نیست.
اما مندل اهل عقبنشینی نبود، و نامهنگاری را ادامه داد.
او به توجه و حمایتِ هرچند ناچیزِ شخصیتی چون ناژلی نیاز داشت. به همین دلیل، نامهٔ بعدیاش را با لحنی پرحرارت و اندکی استیصال نوشت:
کاملاً واقفم که نتایجی که من از آزمایشهایم به دست آوردهام، با علوم دوران ما سازگاری و همخوانی ندارند. آزمایشی که در خلأ و انزوا اجرا میشود، خطر مضاعف دارد
اما ناژلی همچنان محتاط و بیاعتنا باقی ماند و پاسخهایش کوتاه و مجمل بودند.
این امکان که مندل _باغبانِ راهب_ توانسته باشد یکی از مهمترین ـ و به زعم بسیاری، یکی از قوانین طبیعی ـ را کشف کرده باشد، از منظر ناگلی و همعصران او، خطرناکتر از آن بود که جدی گرفته شود و بیشتر شبیه به نوعی انگارهٔ سادهلوحانه به نظر میرسید.
از نظر او، اگر مندل حقیقتاً به روحانیت دین ایمان داشت، میبایست تمرکز و حواسش را در کلیسا خرج میکرد و اکتشافات علمی را به حرفهایها واگذار میکرد.
ناژلی، در آن روزها سرگرم مطالعهٔ گیاه دیگری به نام زاغک(بوتهای با گلهای زردرنگ) بود.

او به مندل توصیه کرد که تلاش کند نتایجی را که از نخود به دست آورده بود، روی زاغک نیز تکرار و راستیآزمایی کند. اما این یک انحراف فاجعهآمیز بود. مندل، گیاه نخود را پس از بررسیهای دقیق و موشکافانه انتخاب کرده بود: این گیاه از راه آمیزش جنسی تولیدمثل میکرد؛ ویژگیهایی متنوع و بهوضوح قابل تشخیص تولید میکرد؛ و با کمی ملاحظه و دقت، میشد آن را بهطور مصنوعی گردهافشانی کرد. اما گیاه زاغک میتوانست بدون آمیزش تولیدمثل کند؛ گردهافشانی مصنوعیِ جنسی بدون گردهافشانی و تخمک تقریباً غیرممکن بود و بهندرت زیرگونههای پیوندی تولید میکردند. مهمتر از همهٔ اینها، نه ناژلی و نه مندل، هیچکدام از این محدودیتها را در مورد زاغک نمیدانستند. بنابراین، نتیجهٔ کار همان شد که انتظار میرفت. مندل سخت تلاش کرد رفتار هیبریدیهای زاغک را ـ که اصولاً هیبریدهای واقعی نبودند ـ درک کند، اما هیچ یک از الگوهایی که در آزمایشهای نخود مشاهده کرده بود، اینجا به چشم نمیخوردند.
بین سالهای ۱۸۶۷ تا ۱۸۷۱، مندل تمام وقت خود را صرف آزمایش زاغکها کرد.
هزاران نهال زاغک را در قطعهزمین دیگری کنار باغچهٔ نخودها پرورش داد و کوشید با همان تکنیکها و ابزارهایی که برای نخودها استفاده کرده بود _قلممو، عقیم کردن نهالها و جابهجا کردن گردهها_ آزمایشها را انجام دهد، اما تلاشهایش بیهوده بودند و نتیجهای به دست نمیآمد.
نامههایی هم که به ناژلی مینوشت، رفتهرفته با پاسخهایی دلسردکننده و ناامیدکننده روبهرو میشد. ناژلی هم گاهبهگاه پاسخ مختصری میداد و همچنان بیاعتنا بود. او بیش از این حوصلهٔ تحمل مزاحمتهای یک کشیش کمعقل و سمج خودآموختهی اهل برنو را نداشت.
ماه نوامبر ۱۸۷۳، مندل آخرین نامهاش را برای ناژلی نوشت. پشیمان و اندوهناک، در این نامه اطلاع داد که آزمایشهایش را نیمهتمام رها کرده است؛ زیرا بهتازگی در کلیسا به مقام اسقف ارشد ارتقا یافته، و به دلیل سنگینی مسئولیت جدید دیگر وقتی برای مطالعه و آزمایش روی گیاهان باقی نمانده بود.
او نوشت:
عمیقاً احساس ناکامی و سرخوردگی میکنم که ناچارم گیاهانم را در نیمهٔ راه رها کنم
به این ترتیب، علم به حاشیه رانده شد. مالیاتهای کلیسا جمع شده و پرداختها به تأخیر افتاده بودند؛ اسقفان ارشد در صف انتظار برای انتصاب رسمی بیقراری میکردند؛ صورتحسابها، نامهها و سایر مسئولیتهای اداری، بیشتر و بیشتر خیالپردازیهای علمی مندل را تحت فشار قرار میدادند و نفس را بر او تنگ میکردند.
مندل در سراسر عمرش، تنها یک مقالهٔ تاریخی و سرنوشتساز نوشت. نوشتهای که در سال ۱۸۶۶ منتشر شد.
سال ۱۸۸۰، بنیهاش ضعیف شد و سلامت جسمانیاش را به تدریج از دست داد.
روز ششم ژانویهٔ ۱۸۸۴، مندل به علت از کارافتادگی کبد و در حالی که هر دو پاش به شدت متورم شده بودند، از پای درآمد و در شهر برنو درگذشت.
آگاهی مختصری از فوت وی در روزنامهٔ محلی درج شد، اما در این خبر، هیچ اشارهای به دستاوردهای علمی بزرگ او، آزمایشها و مطالعاتش نشده بود.

(Brno Central Cemetery)، جمهوری چک
شاید یادداشتی که از سوی یکی از کشیشان جوان کلیسا در توصیف شخصیت مندل نوشته شد، مناسبترین یادواره برای او بود:
نجیب، سخاوتمند، مهربان… عشق و علاقهٔ او به گلها و گیاهانش بود.
